عروج قوم پرستی در آذربایجان توجه جامعه ایران را به خود جلب کرد. این رویدادی تعیین کننده با پیامدهای دیر پا است. تغییراتی در صحنه سیاست و صفبندی نیروهای سیاسی بوجود آورده است. فدرالیسم و قومی گری را تقویت کرد. با ضرب در پروژه آمریکا و نقشه دخالت آن در اوضاع ایران خطر جنگ و پاکسازی قومی در آتیه ایران به جلو صحنه رانده شده است. نمونه تحولات سیاه در عراق را جلو چشم مردم ایران برجسته میکند.در پی این رویداد فعلا ناسیونالیسم ایرانی آچمز و سر درگم است. بخش عمده نیروهای چپ منهای حکمتیستها در این ماجرا قربانی شدند. در این مبحث تمرکز من بر روی مواضع سازمانهای چپ است.
چپ و رویدادهای آذربایجان: صورت مسئله چیست؟
اولین مسئله معنی کردن خود صورت مسئله است. تفسیر و تحلیل همه یکی نیست، هر چند بخش عمده چپ در توضیح این رویداد نقطه اشتراک جنبشی قوی داشتند. چپ منهای حکمتیستها میخ شدند به این موضوع که گویا صورت مسئله انتشار کاریکاتوری توهین آمیز است . گویا اولین بار است که کاریکاتور توهین آمیز منتشر میشود. گویا همه توهین و تحقیرها از توهین به زبان "ترکی وترک " شروع میشود که جنبش صد هزار نفره در خیابان را عینا برای اعلام تنفر و توهین علیه مردم مردم منتسب به زبانهای دیگر را ضروری کند . در قاموس این چپ کل تبعیض چندین دهه به فرد فرد انسان در آن جامعه و بویژه به زنان ، به کارگر و انسان زحمتکش و به شهروند افغانی جزو داده های جامعه و روتین است و به یکباره به میدان آمدن صد هزار نفره را نمی طلبد. اما کاریکاتوری توهین آمیز به "زبان ترکی و ترک زبان" حس ملی همین چپ را باد میزند و به تقدیس جنبش ارتجاعی به حرکت درآمده در آذربایجان می افتند.
صرفنظر از توضیح راست و ناسیونالیستیشان در مورد ماهیت این رویداد، اما به لحاظ ابژکتیو صورت مسئله کاریکاتور نبود. این را قبل از همه ایدئولوگهای پان ترکیست گفتند و آب پاکی بر دست چپ ریختند. پان ترکیستها صراحتا ازبی بی سی و گوناز تی وی اعلام کردند که مسئله شان کاریکاتور نیست، بلکه مسئله شان آرزوی دیرینه " کشور بزرگ" آذربایجان است. انصافا از میان خود چپ اخیرا شروع کردند و از جمله راه کارگر در اطلاعیه های بعدی گفته که مسئله کاریکاتور نیست. در این میان تنها حزب کمونیست کارگری ایران برای پرده پوشی موضع راست و اپورتونیستی کماکان بر طبل "کاریکاتور مشمئز کننده" میکوبد و لیدر بسیار با درایتشان اعلام میکند که آن کاریکاتور و توهین به ترک اصلا توهین به بشریت است.!؟
امروز واضح است صورت مسئله کاریکاتور نیست و چپها این را مبنای توجیه مواضع ناسیونالیستیشان کردند. واقعیت اینست که کل چپ منهای ما در این احساس توهین به "ملت ترک" شریک شدند. ناسلامتی کمونیستند، اما یکیشان بر نگشت و به آن صد هزار نفر نگفت که اصلا چرا به هویت کاذب "ترک" حساس هستی ؟ چرا قبول کردید این طوق ملی را گردنتان آویزان کنند؟ برنگشتند بگویند مردم شما انسانید و "ترک " نیستید . این خرافه را قبول نکنید. ظاهرا این الفبای کمونیسم است . از نظر من اینها کمونیسمشان زیر سئوال است. این کمونیستهای پلاستیکی را مقایسه کنید با کمونارهای پاریس که بیش از 150 سال قبل روزی گفتند مرگ بر فرانسه ، زنده باد انسانیت.
ستم ملی و حقوق ملی :
با حذف حشو و زوائد و بهانه کاریکاتور مبنای اصلی سمپاتی چپ به این جنبش ارتجاعی موضوع ستم ملی و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش است. این پاشنه آشیل چپ سنتی است.به موضوع ستم ملی و برخورد کمونیستی برمیگردم ، اما نخست باید این را تذکر داد به طور ابژکتیو در این مورد مشخص هم فراخوان دهنده پان ترکیست مسئله اش رفع ستم ملی و ستم زبانی نیست، بلکه یکسره سر از" مرگ بر فارسها و روسیه و ارمنستان و ایجاد آذربایجان بزرگ " در آوردند. طرف مسئله اش رفع تبعیض ملی و تامین حقوق شهروندی برابر نیست. میخواهند کشوری ایجاد کنند که اتفاقا سنگ بنایش با نفرت از مردم منتسب به زبانهای دیگر و اعمال تبعیض بر آنها ایجاد شود. برای ساختن این تحرک ارتجاعی پول خرج کردند، پیشه وری و علی یوف را به حمایت میگیرند. سران قوم میسازند و امثال چهرگانیها ی فاشیست را جلو میندازند. آمریکا این را باد میزند و پول و اسلحه و تلویزیون در اختیارشان میگذارد. این واقعیت ماجرا است و آنوقت چپ ساده لوح و البته ناسیونالیست ، حق تعیین سرنوشت و لنین را به رخ ما میکشد. من منکر ستم ملی در ایران و در آذربایجان نیستم. این هم در کنار انواع ستمهایی با ابعاد بسیار فاجعه بارتر از جمله ستم بر زنان ، بر طبقات تحت فشار و استثمار جامعه ، بر افغانیها و ... که با سرنگونی جمهوری اسلامی باید کاری کنیم به همه آنها پایان داده شود.
نکته مهمتر اینکه در دیدگاه کمونیستی ستم ملی فوری مابه ازای آن ایجاد یک جنبش و یک دولت نیست. جایی که این موضوع به مسئله و معضل اجتماعی تبدیل نشده، نباید به مسئله اش تبدیل کرد. اتفاقا ناسیونالیستهای حاکم و اپوزیسیون این را تبدیل به معضل اجتماعی میکنند. چپ و کمونیست اتفاقا باید با بر جسته کردن منافع واقعی استثمار شدگان و معضلات واقعی جامعه و راه حل نشان دادن برای آن جلو تبدیل ستم ملی به معضل اجتماعی را بگیرند و نه اینکه جلو بیفتند و هیزم بیار معرکه باشند. در مورد ایران به شاهدی انقلاب 57 و آن جابجایی قدرت که تا یکسال بعد از آن هم هنوز قدرت حاکمه تثبیت نشده بود و هر کس و جریان و بخشی از جامعه میتوانست هر چه را میخواهد مطرح کند، در آن خلاء قدرت به غیر از مورد کردستان ما شاهد عروج ملی گرایی در میان به اصطلاح کشور "کثیرالملله" نبودیم. مردم آزادی و رفاه و سعادت را میخواستند و در کل ایران دنبال آن بودند که متاسفانه سرکوب شد.هنوز هم به طور طبیعی همین خواستهای انسانی را دارند ، اما از هم اکنون عده ای و از جمله سابقا چپ در باد آمریکا خوابیده و با مهندسی افکارقوم پرستی و نفرت قومی را دامن میزنند و برایش جنبش میسازند و از جمله مورد اخیر آذربایجان نمونه برجسته آن است . طنز تلخ اینست که کمونیستهای پلاستیکی با فرمول ستم ملی و حق تعیین سرنوشت به آن سرویس تئوریک و مشروعیت میدهند و دقیقاهیزم بیار بی جیره و مواجب این معرکه هستند. تازه اگر ستم ملی هست و فرض کنیم به معضل اجتماعی هم تبدیل شده چرا باید از تحرکی دفاع کرد که با شعار "من ترکم و فارسی زبان سگ است" به میدان آمده است.
این نوع رجوع به ستم ملی و حقوق ملل و حق تعیین سرنوشت که رهبری جدید حزب کمونیست کارگری هم به آن پیوسته معرفه کل چپ ناسیونالیست جهانی بعد از شکست انقلاب اکتبر است. این پدیده ناسیونالیسم است و در این ماجرا بار دیگر چپ در ایران خمیرمایه ناسیونالیستی قوی خود را به وضوح نشان داد و در این تند پیچ آنها را با خود برد.
تحرک آذربایجان و" حضور توده ها"
گویا یک دلیل حمایت از این حرکت "حضور توده ها" در آن است. این یک عوامفریبی قدیمی چپ پوپولیست و ناسیونالیست از قدیم ها از دوره لنین تا پوپولیسم سال 57 در ایران و تحولات در کردستان عراق و تا ماجرای هخا و وقایع اخیر آذربایجان است. به لحاظ تئوریک و نظری تاریخا و بویژه در سه دهه اخیر توسط کمونیسم منصور حکمت مبنای فکری و سیاسی این ترند سیاسی نقد شده است. نقدها را شنیدند و حتی در مقابل آن حرفی برای گفتن ندارند. مشکل اینها معرفتی نیست بلکه سیاسی است. به این معنا بحث تئوریک و نظری با اینها بیفایده است. اینها آگاهانه انتخاب سیاسی کرده اند. چپ سنتی با همین فرمول "حضور توده ها" مردم را بردند پشت سر خمینی ، با همین فرمول از مجاهدین افغان حمایت کردند. با همین فرمول رفتند پشت سر ارتجاع اسلامی سنی و شیعه در عراق ، با همین فرمول ناسیونالیسم عرب و کرد را حمایت میکنند وبا همین فرمول رفتند پشت سر هخا و قوم پرستی آذربایجان و قاعدتا با همین فرمول کمونیستها حق نداشتند به آن صف های صدها هزار نفره دفاع از هیتلر و نازیسم میگفتند "شرکت نکنید" واین صف اعتراض شما نیست. پوپولیسم بدوی این دوران بعد از شنیدن آن همه نقد مارکسیستی و بعد از دیدن آن همه فجایع تحمیل شده به جامعه توسط جنبشهایی با حضور "وسیع توده ها " دیگر شارلاتانیسمی سطحی چیزی بیش نیست.
یک بعد مهم مارکسیسم اینست، یک جنبش سیاسی از طریق رهبران سیاسی و خط مشی سیاسی توده ها را به مسیر سیاسی مشخصی هدایت و کانالیزه میکنند و تیزبینی مارکسیستی باید این را ببیند و آنگاه که دید رهبری و هژمونی حاکم ارتجاعی است ، کل آن اقدام و حرکت توده ای ارتجاعی است و کمونیستها مردم را به ترک آن صف و پیوستن به صف مقابل ، صف انقلابی و آزادیخواهانه فراخوان میدهند.
بعضی ها با فرمول سحرآمیز جدا کردن توده ها از رهبری همین موضع ارتجاعی و دنباله روانه شان را توجیه میکنند. اینها شعور و آگاهی رهبری را به حساب میاورند و در عوض در قالب دلسوزی توده ها را "نادان و شعور آنها "را دستکم میگیرند و با ریاکاری تمام به عملکرد ارتجاعی توده ها آوانس میدهند و تحت نام حرکت توده ای به دنباله روی میپردازند. این نوع چپها را مقایسه کنید با لنین ، زمانی که می دید نه تنها توده ها بلکه شوراها زرد هستند از آنها حمایت نمیکرد و کار دیگری میکرد.
ما این ریاکاری و عوامفریبی را کنار زدیم و خطاب به توده ها گفتیم شرکت نکنید، پلکان به قدرت رساندن جریانات ارتجاعی نشوید. صف خود، صف مردم آزادیخواه حول منشور سرنگونی را تقویت کنید.
وقایع آذربایجان و "نقطه عطف انقلاب"
پناه بردن به انقلاب و تز پرت و سطحی اینکه هر حرکت خیابانی در خدمت انقلاب است رابه غیر از رهبری بجا مانده در حزب کمونیست کارگری کس دیگری تکرار نمیکند.
یک پایه حمایت رهبری حزب کمونیست کارگری از این تحرک ارتجاعی درست مثل مورد هخا، پژاک و الاحواز از همینجا سرچشمه میگیرد. لیدر آنها در تحلیلهای "بسیار عمیقی" انقلاب علی العموم را تنها مسیر تحولات میداند و هر حرکت اعتراضی در خیابان را خود بخود جزو انقلاب به حساب آورده وبه زعمشان در جیب انقلاب است . از نظر آنها مهم نیست فراخوان دهنده کیست؟ و چه سیاست و شعاری حاکم است . در این سکاندال اخیر سیاه روی سفید از قول گزارشگر جوانان کمونیست در نشریه شان نوشتند." گوناز تی وی فراخوان داده بود و شعارها ناسیونالیستی و شعارهای ما موثر نیفتاد. حرکت ضد رژیمی بود و هر چه باشد نقطه عطف انقلاب" است. و بر این اساس تئوریسینشان مصطفی صابر ورژن دست دوم و سطحی تر "تخطئه انقلاب عبدالله مهتدی " را در مقابل کمونیسم منصور حکمت تحت عنوان سناریوی سیاه یا انقلاب کارگری را نوشت. تکرار کردند که این اعتراضات جزئی از انقلاب کارگری است و از آن حمایت فعال کرد. چنان به هیجا درآمدند که در سخنرانی پالتاکی حمید تقوایی "کمونیستهای خطه آذربایجان" درون حزبشان را فراخوان داد که "کمیته و دپارتمان آذربایجان" ایجاد کنند و با زبان "آذری" برنامه تلویزیونی دایر کنند. عده ای و از جمله رئیس دفتر سیاسی شان بیادشان افتاد "آذری" هستند و با زبان آذری از تلویزیون ظاهر شدند.همه اینها چیزی جز پیشروی نگرش ناسیونالیستی در برخورد به این رویداد و تحت فشار عروج قوم پرستی آذری چیزی جز در غلطیدن و دنباله روی از تحرک ارتجاعی قومی آذری نیست. انقلاب انقلاب حمید تقوایی عاقبت دنباله روی از هر شلوغی و تحرک سیاه را به سیاستشان تبدیل کرده است. مکث من در مورد این جریان از آنجا است که خود را به کمونیسم کارگری و منصور حکمت آویزان کردند . سیاست اینها را در همین ماجرا مقایسه کنید با سیاست منصور حکمت در برخورد به جنبش اسلامی در 57 ، مقایسه کنید با قیام مردمی در کردستان عراق (توجه کنید قیام و کمیته های قیام و ایجاد شورا و در هم کوبیدن ارتش بعث و بیرون راندن از شهر) نه فقط یک روز تظاهرات خیابانی ، که در مورد عراق منصور حکمت نشان داد که جنبش ما نیست ، چون ناسیونالیستها را به قدرت میرساند و همان هم اتفاق افتاد.
ما حکمتیستها چه گفتیم :
ما گفتیم کاریکاتور در این ماجرا بهانه است. و تازه باید کاریکاتوریست و ژورنالیست آن روزنامه فوری آزاد شوند. ما گفتیم این ماجرا نه ربطی به رفع ستم ملی دارد و نه به انقلاب. گفتیم حضور توده ها نه نشانه درایت آنها بلکه نشانه نا آگاهی و عقب ماندگی سیاسی است. گفتیم قوم پرستی آذری فرصت را مناسب دیده و جنبش ارتحاعی خود را به میدان کشیده است. و این حاصل دو فاکتور اساسی است:
1- تحولات ایران و وجود جنبش سرنگونی
2- نظم نوین جهانی و نقشه سیاه آمریکا برای ایران
در این موارد توضیحات بیشتری میدهم . در ارتباط با تحولات سیاسی در ایران واضح است که توده مردم متنفر از جمهوری اسلامی اند و بر این اساس جنبش گسترده سرنگونی جمهوری اسلامی شکل گرفته است. این جنبش همه اش خوب نیست . بلکه شاخه های مختلف دارد. جنبش سرنگونی راست و چپ دارد. قوم پرستی در آذربایجان جزو شاخه راست جنبش سرنگونی است . این بخش جنبش سرنگونی ارتجاعی است هر چند که سرنگونی جمهوری اسلامی را هم بخواهد. قوم پرستی راه افتاده در ایران حول پلاتفرم فدرالیسم و با قصد سرنگونی یک جریانی فاشیستی و تماما ضد مردمی است. این جریان ده سال قبل که خطر شکل گرفتن آن را هشدار دادیم چنان وزن اجتماعی نداشت و اکنون با گرویدن حزب دمکرات کردستان به پلاتفرم فدرالیسم موقعیت جدی تری در تحولات سیاسی ایران پیدا کرده است. اما علاوه بر آن علت گسترش و عروج قوم پرستی از هنر و ذکاوت رهبران فدرالیست و ناسیونالیست در نیامده است. بلکه حمایت وگرفتن پول و اسلحه و تلویزیون از آمریکا عامل عروج آنها در فضای سیاسی است. و اینجا است که به فاکتور دوم نظم نوین جهانی و نقشه آمریکا برای دخالت در اوضاع ایران میرسیم.
آمریکا در راستای رهبری طلبی جهانی سیاست دخالت در اوضاع ایران را دارد. در این راستا راههای مختلف مد نظرش است. سناریوی تغییر رژیم و از جمله با کمک نیروهایی از داخل ایران جزو این نقشه است. تحرک قوم پرستان و کنفرانسها و بر گزاری کنگره ملیتها از جمله در واشنگتن ، نقشه اعمال فشار قومی و تحمیل یک سناریوی سیاه تحت نام ایران فدراتیو درست مشابه عراق در این چارچوب میگنجد. این نقشه چیزی جز به جان هم انداختن شهروندان جامعه و راه انداختن پاکسازی قومی نیست. مسئله صرفا تظاهرات و تحرک خیابانی نیست . بلکه پایه گذاشتن خون پاشیدن به جنبش مردم برای خلاصی از دست جمهوری اسلامی است. خطر بیخ گوش است و نسخه جنگ و پاکسازی قومی در میزند و لازمست هوشیار بود و آن را خنثی کرد.
باید انتخاب کرد:
همه این تحولات نشان میدهد که سرنگونی طلب بودن کافی نیست.باید سیاست راست و یا چپ را انتخاب کرد. سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی با پلاتفرم و منشور سرنگونی و متکی به اراده مردم را باید انتخاب کرد. در این راستا جنبش سرنگونی انقلابی باید صفوف خود را متحد و متشکل و سازمانیافته کند. صف طبقه کارگر ، آزادیخواهان، مدنیت طلبان و هر کس که رفاه و سعادت را برای مردم ایران میخواهد لازمست در صف متمایز و گسترده ابراز وجود کند و پا به میدان بگذارد . این صف وسیع اما پراکنده است. یک سر این جنبش و صف انقلابی در دانشگاهها ی مشهد و تهران و امیر کبیر و دیگر دانشگاهها و سر دیگر آن در 8 مارس ها و شرکت واحد و ماه مه ها و تحرک زنان و در ابتکارات حزب حکمتیست و تحرک گارد آزادی ودر اعتراض مستمر آزادیخواهان و جوانان این جامعه است. بخشهای متعدد جنبش انقلابی را حول منشور سرنگونی و حزب حکمتیست میتوان متحد کرد . سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و مقابله با سناریوی سیاه چنین انتخابی را ضروری کرده است.
مسئولیت پذیری کمونیستهای درون سازمانهای چپ:
متاسفانه تحرک ارتجاعی آذربایجان سازمانهای چپ را قربانی کرد و با خود برد. این ماجرا ناسیونالیسم همه آنها را برملا کرد. مهمتر بی مسئولیتی اجتماعی چپ سنتی و بی درایتیشان را باردیگر به نمایش گذاشت. تجربه نشان داده است به رهبری جریانات مختلف چپ از شاخه های مختلف فدایی تا راه کارگر و حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری ایران نمیشود امیدی بست تا تصمیمی انقلابی بگیرند. اما فکر میکنم کمونیستهای صفوف این سازمانها هنوز مسئولیت دارند و لازمست مسئولیت پذیر باشند. لازمست مانع تبدیل شدن بیشتر این سازمانها به چرخ دنده ارابه ناسیونالیستی ، بویژه در تند پیچهای احتمالی آینده شوند. کاری کنند سازمانشان در صحنه سیاست ایران در کنار جنبش دانشگاهیان، کارگران، ودرکنار صف آزادیخواهی و مدنیت و بخشی از جنبش سرنگونی انقلابی و در کنار جنبش رادیکال چپ و ما حکمتیستها باشند.
به طور مشخص کمونیستهای درون حزب کمونیست کارگری ایران لازمست با رجوع مجدد به منصور حکمت و نحوه برخورد او به انقلاب 57 و به رویدادهای کردستان عراق اجازه ندهند به نام منصور حکمت کل ماتریال انسانی آن حزب دنباله رو خط مشی پوپولیستی و ناسیونالیستی رهبری جدید آن حزب بشود. نیرویی که در صفوف آن حزب به منصورحکمت متعهد است لازمست با درایت و هوشیاری جلو بایگانی کردن میراث فکری و سیاسی و پراتیکی این انسان بزرگ را بگیرد.
***
