تبليغاتX
رحمان حسین زاده

رحمان حسین زاده

دبیر کمیته کردستان

 

رحمان حسین زاده

در هفته آخر دی ماه جمهوری اسلامی بخشی از گورستان خاوران را زیر و رو  کرده و با پاشیدن خاک و کاشتن درخت در اقدامی ددمنشانه و سبعانه سعی کرده است ، نشانه های بخشهایی از گورهای انفرادی و جمعی کشتار زندانیان سیاسی  سال 67 را پنهان کند.
 بیست سال پیش به دستوز خميني و مشارکت همگاني حاکمين تام و تمام اسلامی در ايران از هر دو جناح، هزاران کمونيست و آزاديخواه و مخالف جمهوري اسلامي  ظرف يک ماه مخفيانه اعدام شدند، اجسادشان با بولدوزر در بيابانهاي خاوران زير  خاک مخفي شد، و جمهوري اسلامي زندانها را به اين طريق  از زنداني سياسي خالي کرد! اين قتل عام، مابه ازإ  داخلي قبول آتش بس در جنگ ايران و عراق و براي "پاک سازي" زندانها و حل يک شبه مسئله هزاران هزار زنداني سياسي  و ترساندن جامعه بود!  بیست سال پیش خاوران بیابان گمنام و متروکی بود که سران جمهوری اسلامی فکر میکردند، دور از چشم مردم میتوانند آثار جنایت وکشتارشان  را در آنجا پنهان کنند. اما دیری نپایید و خیلی زود این محل توسط مردم کشف و به گورستان کمونيست ها منصوب شد. بيابان متروکي که قرار بود مخفيگاه آثارشکل گيري حاکميت اسلام باشد، توسط صدها و صدها خانواده اي که در زير تله هاي خاک بدنبال باقيمانده اجساد عزيزانشان ميگشتند، کشف شد! از آن سال تا به امروز مبارزه اي بي وقفه براي زنده نگاهداشتن خاوران، جانباختگانش و آرزوي به زير کشاندن و به محاکمه کشاندن سازندگان اين هالوکاست اسلامي در جريان است. هر سال مخفيانه و آشکارا عليرغم فشار قداره بندان اسلامي خانواده قربانيان و مردم در اين محل اجتماع کرده و ياد عزيزانشان را گرامي داشته اند.  امسال نیز همین اتفاق افتادو چشم انداز ادامه این سنت  مبارزاتی  موثرتر و گسترده تر از گذشته موجب کابوس جمهوری اسلامی است. خاوران اکنون آشویتس جمهوری اسلامی و نماد به محاکمه کشاندن سران جمهوری اسلامی و  کیفر خواست مردم تشنه آزادی است. به این دلیل خاوران به چشم اسفندیار جمهوری اسلامی تبدیل شده است.  تقلاهای مذبوحانه کنونی و پنهانکاریهای ناشیانه جمهوری اسلامی برای گم و گور کردن آثار یکی از بزرگترین مقاطع جنایتکاری جمهوری اسلامی بسیار دیر است. خاوران پابرجا و پایدار یکی از مهترین سندهای جنایات جمهوری اسلامی است که سران جمهوری اسلامی باید در مقابل آن پاسخگو باشند.
جوانان و مردمي که تابستان ٦۷ در چوخه هاي اعدامهاي جمعي و شبانه در دسته هاي صدها و دهها نفره با پيکرهاي شکنجه شده به قتل رسيدند، جرمي جز مخالفت با شکل گيري همين حکومت فقر و خفقان اسلامي نداشتند. اينها کمونيست ها و آزاديخواهاني بودند که در راه مقامت در مقابل شکل گيري يک حکومت ضد بشري اسلامي جانباختند. خاوران از مراکز و بناهاي مهم، بازگو کننده مقطع مهمي از تاريخ شکل گيري جمهوري اسلامي ايران، و گورستان هزاران هزار جانباخته عزيز و گرامي راه سوسياليسم و آزادي است. مبارزه ای که این عزیزان مبشر آن بودند، در ابعادی گسترده تر ادامه دارد. یادشان گرامی باد.
 دور نیست آن روزی که سران جمهوری اسلامی به جرم کارنامه سراسر جنایات و ننگین همه دوران حاکمیتشان  باید به سزای اعمالشان برسند.
***

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط رحمان حسین زاده  | 

 

رحمان حسین زاده
اظهار نظر اخیر حمید تقوایی لیدر حزب کمونیست کارگری در ارتباط با جنگ اسرائیل در غزه به حدی صریح و سرراست غیر انسانی و وقیح است که نیازی به نقد و افشاگری و آگاهگری و مطلب مستدل و مفصل ندارد. من هم چنین قصدی ندارم. اما ضروری میدانم فقط چند جمله خطاب به کسانی که در حزب تحت رهبری  حمید تقوایی خود را کمونیست و اومانیست میدانند، مطرح کنم. ابتدا به دو جمله از اظهار نظر حمید تقوایی توجه کنید:


"چون تاریخا همیشه چپ مخالف اسرائیل بوده و آمریکا طرفدار اسرائیل بوده باید علیه اسرائیل بود؟ موضعت را میخواهی رادیکال نگه داری؟" در جای دیگری میگوید: "چون سی سال است همه علیه اسرائیل حرف زده اند و اسرائیل در این جنگ هزار نفر کشته است و حماس فقط سی نفر بنابراین باید بیشتر علیه اسرائیل بود؟ اومانیسمت گل کرده؟" 
این اظهارات از زبان کسی که خود را کمونیست میداند و عمری هم کمونیست بوده عمیقا تاسف آور است. اینجا بحث بر سر چپروی و راستروی و میانه روی نیست، بر خلاف علاقه حمید تقوایی ابدا بحث تحلیلی و نظری و تئوریک هم نیست. تئوری و تحلیل ردیف شده برای این اظهار نظر هر چه باشد، اگر باز هم حمید تقوایی و قلمزن پشت سرش مصطفی صابرکتابها در توجیه آن بنویسند، این موضع بویی از انسانیت و بویی از حقیقت نبرده است. به همین دلیل کسی که تعهد به انسانیت و حقیقت جویی معیارش باشد، غرق در توجیهات به اصطلاح "نظری" پشت سر این موضع نمیشود، همانطور که غرق در استدلالات و توجیهات موضع "دولت آمریکا و اسرائیل و جرج بوش و رایس و اولمرت وباراک" به بهانه حماس و اسلام سیاسی نمیشود. با لیدر یک حزب چپ که اینچنین خونسرد  و بی احساس و با لحن  تمسخر، طبق آمار خودش از ارقام هزار کشته و سی کشته صحبت میکند،(آمارهای ارائه شده رسمی بسیار بیشتر است)  تو گویی نه هزار و سی انسان، بلکه هزار و سی وسیله بیجان مثلا هزار و سی لیوان شکسته واز بین رفته،  چه جای بحث و جدل و نقدی وجود دارد؟ !
من این چند جمله را برای حمید تقوایی و کسانی که چون او فکر میکنند ننوشته ام، بلکه خطابم به کسانی در حزب کمونیست کارگری است که صرفنظر از هر میزان اختلاف سیاسی، آنها را به عنوان کمونیست و اومانیست شناخته بودم، سئوالم اینست آیا به این موضع غیرانسانی و غیرکمونیستی و غیرآزادیخواهانه حمید تقوایی اعتراض دارند؟ متوجه هستند این اظهار نظر و احساس حمید تقوایی عمیقا حتی از اظهار نظر و احساس کسی چون "بان کی مون" دبیر کل سازمان ملل که همه ماهیت آن را می شناسیم عقب تر است؟ بان کی مون در جریان دیدارش از غزه به گفته همه رسانه ها از ابعاد جنایت اتفاق افتاده توسط اسرائیل در غزه بر افرو خته و برآشفته شد. حمید تقوایی چی؟
از انسانهای کمونیست و اومانیست در درون حزب کمونیست کارگری ایران انتظار دارم، بدون مصلحت گرایی این موضع حمید تقوایی را رد و طرد کنند. این یک وظیفه انسانی و کمونیستی است و بر هر "مصلحت حزبی" ارجحیت دارد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:38  توسط رحمان حسین زاده  | 

 

در زندگی انسان، چهره ها، خاطره ها ، اتفاقات ومقاطع فراموش نشدنی   فراوانند. مخصوصا اگر خاطره چنین چهره ها ومقاطع فراموش نشدنی با هم عجین شوند، واقعه ای بیادماندنی تر و زنده تر به جای خواهد ماند. خاطره ویاد عزیز صالح تنومند، مشهور به ملا صالح قروچا برای من از این دست است. خبر درگذشت این انسان بسیار دوست داشتنی در در همان ساعت اولیه با بغضی درگلو ساعتها من را به مرور خاطره اولین روز آشناییمان، روزی که در عین حال یکی از روزهای تعیین کننده و ماندگار در مسیر زندگی سیاسی من و تعداد دیگری است، رهنمون شد. بگذارید شما انسانهای علاقمند را در این یاد و خاطره تاریخی یکروزه شریک کنم. روز آشنایی با صالح تنومند و ایجاد رفاقت ودوستی من با وی با اولین روز، تشکیل رسمی وعلنی اولین واحد نظامی  کومه له در منطقه بوکان به ابتکار زنده یاد دکتر جعفر شفیعی در یکی از روزهای شهریور 1358 مقارن است. 28 مرداد 1358 اتفاق افتاده بود. ارتش و پاسداران و نیروی سرکوبگرجمهوری اسلامی بنا به فرمان رهبر جلادشان خمینی یورش نظامی را از شهرهای جنوب کردستان شروع کردند، وبعد از چند هفته توانستند همه شهرهای کردستان را به تصرف خود درآورند. شهر بوکان هم به تصرف ارتش و سپاه پاسداران درآمده بود. نیروی نظامی (پیشمرگان)  وابسته به احزاب و گروههای مختلف مجبور به عقب نشینی به مناطق آزاد روستایی شده بودند. پیشمرگان متعلق به جمعیت دفاع از آزادی وحقوق مردم زحمتکش شهر بوکان به محلی در نزدیکی روستای ترجان عقب نشسته بودند. من نیز همچون  جوان 20 ساله تازه کار در سیاست و مبارزه خود را به جمع آنها رسانده بودم. جمعیت دفاع از آزادی و ...  نهاد دمکراتیک متشکل از جمعها و افراد و چهره های چپ با سیاستها و نگرشهای متفاوت بود. بیشتر یک نهاد ائتلافی بود  تا یک سازمان و نهاد یکدست ومنسجم. اگرچه شبکه کادری کومه له که هنوز با این نام خود را علنی نکرده بودند، ستون فقرات جمعیت را تشکیل میدادند. رفیق عزیز دکتر جعفر شفیعی در این جمع نمایندگی کومه له را به عهده داشت. کومه له تصمیم گرفته بود که مبارز مسلحانه علیه جمهوری اسلامی را سازمان دهد، اما همه این جمع چنین تصمیمی نداشتند. تا آنجا که یادم است نزدیک به سه روز اختلاف نظر و بحثهای داغ در باغهای "قازانتا" نزدیک به ترجان مطرح شد. خلاصه صحبت دوطرف این بود.  رفیق جعفر شفیعی استدلال میکرد که "سازمان دادن مقاومت مسلحانه علیه جمهوری اسلامی ضرورتی است که با استقبال مردم هم روبرو خواهد شد". عده ای در مقابل استدلال میکردند، "سازمان دادن مقاومت مسلحانه به تز نیمه مستعمره، نیمه فئودال دیدن مناسبات اجتماعی ایران برمیگردد و این به معنای محاصره شهرها از طریق دهات است، در صورتیکه مناسبات ایران سرمایه داری است و باید در شهر ماند و مبارزه اجتماعی را سازمان داد و این اقدام چریکی است وبا حمایت مردم روبرو نمی شود". در این اختلاف نظر وتصمیم من جانب دکتر جعفر شفیعی را گرفتم. تصمیمم این بود به همراه او بمانم.  جالب است بعضی وقتها خود این بحثها طنز میشدند. یکی از دوستان خوش سخن گفته بود." مناسبات اجتماعی ایران هر چه باشد، سرمایه داری یا نیمه مستعمره، نیمه فئودال این پاسدارها اینها سرشان نمیشود. سه روزه در این محل هستید، جایتان را بفهمند و بیایند ، هر دو طرف را میکشند، حداقل بعد از سه روز مکانتان را تغییر دهید". پایان روز سوم این بحثهای کشدار بود. هرکس تصمیمش را گرفته بود. دکتر جعفر اعلام کرد کسانی که با کومه له میمانند از غروب امروز در صف جدای خود برنامه مان را تعقیب میکنیم. از میان جمع تقریبا 35 نفره، جمع کوچک 7 نفره تحت اتوریته دکتر جعفر باقی ماندیم.بعضی از دوستانی که به شهر برمیگشتند، اسلحه های خود را به ما تحویل دادند. دوازده قبضه اسلحه اضافی داشتیم. من که تا آن لحظه هنوز اسلحه نداشتم، صاحب اسلحه شدم. از اینکه مسلح شدم و به طور حرفه ای به صف علنی کومه له که تا آن زمان مخفی بود پیوسته بودم، شاد وسرحال بودم. اما برای دکتر جعفر مسئله طور دیگری بود. بیم و نگرانی از چهره اش پیدا بود.تعداد قابل توجهی از کسانی که در این راه به آنها متکی بود، همین لحظاتی قبل صف خود را جدا کرده بودند، مهمتر داشت پایه فعالیت ومبارزه ای را سازمان میداد که به شاهدی بحثهای آن سه روزه  تردیدهای جدی در موردش وجود داشت. این را از سخنان کوتاه و پرشوری که برای جمع 7 نفره باقی مانده ایراد کرد، میشد دید. در میان سخنانش این جمله را  به خوبی بیاد دارم که با احساسات و پرشور اعلام کرد" رفقای عزیز نگران نباشید روزی خواهد رسید  که زحمتکشان به ما می پیوندند و این اسلحه ها را از ما تحویل میگیرند" آن روزی که در ذهن دکتر جعفر بود وما هم استنباط کردیم، تصویر دور حداقل یکی دوساله بود. اما بیش از دو ماه طول نکشید و عده ای آمدند و این اسلحه ها و بیشتر را هم از ما تحویل گرفتند و به صفمان پیوستند.
در این روز و در این فضا و از طریق ایجاد این واحد نظامی موجودیت علنی کومه له در منطقه بوکان رسمیت پیدا کرد. غروب شده بود. بعد از اینکه دکتر جعفر و یکی دیگر از رفقا در همان نزدیکیها اسلحه ها را جا سازی کردند، بعد از یک ساعت به نزد ما برگشتند و با آرایش نظامی  و در تاریکی  به طرف روستای قروچا، محل زندگی ملا صالح تنومند راه افتادیم. قبل از رسیدن به آبادی،به زعم من و ظاهرا تصادفی به اولین فرد عادی از جامعه برخورد کردیم. برای من که تا آن لحظه اورا ندیده بودم، رفتار این انسان شاخص این بود که آیا با حمایت مردم روبرو میشویم؟. این انسان ما را به گرمی استقبال کرد و  حمایت کرد و دلگرمی داد. از آن زمان چهره صمیمی این انسان به عنوان اولین فرد حامی ما در ذهنم نقش بست. با نحوه رفتار و آشنایی که با دکتر جعفر و چند رفیق دیگر داشت، دریافتم   نه دیدار او تصادفی ونه او  شخص عادی است. بلکه معلوم بود از مبارزین رادیکال حامی ما جریان چپ و کمونیست است. اولین سئوالی که در ذهنم شکل گرفت پس چرا به  او "ملا صالح" میگویند. در طی چند دقیقه آخرین اخبار شهر بوکان و اتفاقات جدید را برایمان تعریف کرد.  مسیر مناسب ورود به روستا و چگونگی توزیع ما در منازل مردم برای صرف شام را توضیح داد. یادم است توصیه کرد یک تیم ما برای صرف شام به منزل کسی برویم که احتمال دارد، جاسوسی کند و خبر حضور ما را به اطلاع سرکوبگران جمهوری اسلامی برساند. گفت اگرمهمان او باشید به دلیل محضورات امنیتی برای خودش نمیتواند جاسوسی کند. دکتر جعفر و به همراهش یادش بخیر رفیق جانباخته حسن سلطانی (حسن آرپی جی) و من به منزل خود ملا صالح رفتیم. حدود 3 ساعت آنجا ماندیم. فرزندانش که الان همه مردان و زنان بزرگ و صاحب زندگی اند، آنوقت نوجوان و یا کودکانی بودند که دورما حلقه زده بودند.  ملا صالح در این فاصله آرام و متین  با ما وبیشتربا دکتر جعفر بحث میکرد. در این فاصله از ضرورت مبارزه با ستم و استثمار و تبعیض و در دفاع از کارگر و حقوق مردم زحمتکش صحبت میکرد. نزدیکیش را به جریان چپ و کومه له بیان میکرد. از حزب دمکرات به عنوان مدافع فئودال و مالک بدش می آمد. از جمهوری اسلامی ونقش اسلامیها  که آن زمان زیر نام "مکتب قرآن"  و تحت رهبری مفتی زاده با جمهوری اسلامی همکاری میکردند، تنفر داشت. در همین فاصله متوجه شدم که او از مبارزین رادیکال و انسانهای آگاه حامی منافع زحمتکشان است . آگاهی وتصویر روشن او از مبارزه در سن و سال و موقعیت اوبرایم جذاب و خوشایند بود. از آن زمان احترام و علاقه صمیمانه وعمیقی در میان ما بوجود آمد.
فردای آن شب از دکتر جعفر پرسیدم . این انسان خیلی آگاه  و روشن بود، آیا واقعا قبلا ملا بوده است؟ در جواب گفت شغل ملایی نداشته است. در کودکی و نوجوانی و به دلیل نبودن مدرسه در این دهات نزد ملا خواندن ونوشتن را شروع کرده است.اما می بینی اعتقاد محکم مذهبی هم ندارد. دوستدار ما کمونیستها و کومه له است. خودش قبلا به زندان شاه افتاده و مبارزه کرده است و انسان محبوبی در میان مردم این منطقه است. و حقیقتا چنین انسان محبوبی بود.
صالح تنومند در سال 1345 به جرم فعالیت علیه رژیم سلطنت به همراه برادرش به مدت 2 سال در زندان رژیم سلطنتی بسر برد. در سالها 56 و 57 همگام مبارزه توده ای شد که منجر به سرنگونی رژیم سلطنت گردید. در سال 1371 جمهوری اسلامی او را بازداشت وبه مدت ده روز تحت شدیدترین شکنجه ها قرار داد، به نحوی که دست و پای چپ او لطمه جدی دید، بیماری قلبی او تشدید شد و در سالهای اخیر با این بیماری دست و پنجه نرم میکرد و با همین بیماری در دهم دی ماه امسال و در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. سابقه مبارزاتی، دلسوزی و محبوبیت این انسان فراموش نشدنی در میان مردم، در اجتماع و تجمع وسیع مردم شهر بوکان و حومه و انسانهای زیادی که از شهرهای دیگر در مناسبت یاد بود او شرکت کردند، خود را نشان داد. انسانهای عزیزی  همچون صالح تنومند که در مبارزات انقلابی چند دهه اخیر جامعه کردستان نقش داشته ، انسانهایی که سمبل مقاومت و مبارزه و شجاعت،  صمیمیت و محبوبیت  بوده اند، و تا حدودی گمنام مانده اند، بسیارند. وظیفه کسانی که از تلاش ومبارزه این انسانها مطلعند، نگذارند این عزیزان، گمنام باقی بمانند. انگیزه من از نوشتن این سطور انجام این وظیفه بود. 
در خاتمه درگذشت صالح تنومند را به خانواده عزیزش و به ویژه همسرش و به همه بستگان و دوستان و علاقمندان به این انسان عزیز را تسلیت میگویم.
یاد عزیزش گرامی باد.
26 دی ماه 1387

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:33  توسط رحمان حسین زاده  |